چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت ، خواست فرود آید ، ترسید.
باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
مستاصل شد ...
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:ای امامزاده گله ام نذر تو ، از درخت سالم پائین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.
گفت:ای امامزاده ؛ خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم ...
قدری پائین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:ای امامزاده ؛ نصف گله را چطور نگهداری می کنی ؟
آنها را خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پائین تر آمد گفت:بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو ، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُر خورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:مرد حسابی چه کشکی چه پشمی ؟
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم ، غلط زیادی که جریمه ندارد !!!
منبع: http://omid142.blogfa.com
کلمات کلیدی: