سطربه سطر سکوتم لبریز از فریادیست که مدت هاست با بغضی آمیخته شده که میخواهد برایت بشکند بشکند وبا شکستنش حجمی را برایت ترسیم کند که فرسنگ ها با نگاه بی لبخندت فاصله دارد... گویا سخن را مجال گفتن نیست پس باید ماند وبا انچه واقع میشود جنگید... میخواهم بدانم بالاخره آیا روزی می توانم بر روزگار فائق آیم؟ یعنی نگاه و لبخندت را همزمان به چنگ آورم؟...
کلمات کلیدی: