حکایت کسی بود که عاشق دریا بود دلباخته ی سفر بود اما همسفر نداشت حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجه نزد درد داشت و ننالید گریه کرد اما اشک نریخت حکایت من حکایت کسی است که پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها رو بشنود!!!
یه موقع اونقدر کوچیک می شه که می تونی با یه بستنی یا یه عروسک هدیه اش کنی به یه بچه،
یه موقع هم اونقدر بزرگ می شه که عزیزترین کسانمون رو به اندازه ی اون دوست داریم،
یه بار اونقدر بی ارزشه که حاضر نیستیم یه تار موی عزیزانمون رو با اون عوض کنیم،
یه بار هم اونقدر با ارزشه که قیمت چیزای قیمتی زندگیمون رو با اون می سنجیم و می گیم فلان چیز یه دنیا برام می ارزه.
عجیبه اما حقیقت داره
کلمات کلیدی: leve