به یاد دارم چه بسیار که برف
چون مهمانی دیرهنگام
می آمد و نرم
میزد به شیشه ی پنجره ی شعرهایم
صدایم می کرد :
«باز کن !
از دورها آمده ام و هدیه ام
سبد واژه های ناب است
باغستانی اند که
بکر مانده اند.»
به یاد دارم که سبد واژه ها را می ستاندم و
بالای تاقچه ی چشمم می نهادم
او هم می گفت :
کنارت می مانم
تا نگاهم را درنگاهت بیندازم
ای نازنینم!
هرگز ازبرف ِ میهمان ِ دیر هنگام ِعزیزی چون تو
سیراب نمی شوم !
ای نازنینم !
بیا با
دست هایت برف بیار
من دوست دارم اگر آب شدم
با برف آب شوم
ای نازنینم !
قورمئشام بیر بالا دونیا اوز ایچیمده ابدی
قویمارام هئچ نه بیر اینسان گله حتی نه پری
سن اولوب بیر من اولام بیر اولا تانری
سن گول اول،من سنه توپراق
من وئریم جان،سن اوجال
عاشق شدن مثل دست زدن به آتیش می مونه . پس سعی کن تا وقتی که جراتش رو پیدا نکردی هیچ وقت بهش دست نزنی اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته باشی که تو دستهات نگهش داری...
کلمات کلیدی: