همه ی این مدتی که اینجا چیزی ننوشتم یه فصل جدید از زندگیم داشت ورق می خورد و من اینقدر درگیرش بودم که وقت و ذهن خالی برای نوشتن برام نمی موند .. البته الان خیلی پشیمونم که چرا اتفاقای این مدت رو ننوشتم.
الان تقریبا 1 سال و 20 روز از اولین باری که تو فرودگاه تیرانا از هواپیما پباده شدم می گذره .. اصلا باورم نمیشه اون دختر دانشجوی 19- 20 ساله ای که یه روز تصمیم گرفت وبلاگ بنویسه تو این 7-8 سال اینقدر بزرگ شده باشه که روزها و هفته ها تو شهر و کشوری که هیچ آشنایی نداره زندگی کنه و همه ی این سختیا رو به خاطر عشق بزرگی که تو قلبش داره تحمل کنه !
شاید زندگی اکثر ماها تا 18 سالگی یه روند مشابه به همی رو طی کرده باشه .. تا 7 سالگی به بازی و بیخیالی طی شده ... بعدم یا با گریه یا بی گریه کلاس اولی شدیم و همینطوری سالها با امتحان و درس و مشق گذشته تا رسیدیم به کنکور و بعد از یه عالمه تست زدن دانشجو شدیم .. خوب البته زندگی من او وسطای 10-11 سالگی یه فرقی با هم سن و سالام داشت و اونم جراحی قلبی بود که داشتم و تا حدودی زندگیمو عوض کرد .. اما جدا از این قضیه من به شخصه معتقدم که ابعاد زندگی آدمها از 18 سالگیه که شروع به رشد و تغییر می کنه .
برای من 4 سال دانشگاه که چه عرض کنم 4 سال و نیمه دانشگاه پر بود از خاطره های عجیب و غریب و اکثرا تلخ که حاضر نیستم دوباره به اون سالها حتی برای مدت زیادی فکر کنم چه برسه به اینکه بخوام دوباره اون سالها رو زندگی کنم چون مطمئنم که دوباره همون راهی که رفتم رو می رفتم . البته اگر نبودن اون تجربه های تلخ شاید من هیچ وقت اینقدر پخته نمی شدم و معنی عشق واقعی و فداکاری رو نمی فهمیدم .
9 ماه بعد از فارغ التحصیلی توی شرکتی استخدام شدم که یکی از پر مشکل ترین شرکتای خارجی ایران بود و 2 سال و نیمی که اونجا کار کردم برام اندازه ی 5-6 سال تجربه شد .. یه تجربه ی نفس گیر کاری که در کنارش نسیم خنک عشق بیتانم بود که بهم امید می داد برای ادامه دادن . ماجرای عشق ما دو تا قشنگه عجیب بود و عجیبه قشنگ مثل اولین بو.ص.ه ای که یه دختر 24 ساله از ل.ب.ای رئیس 37 ساله اش می دزده .
توی این سه سال چقدر سختی و دوری و جدایی و شوق و لبخند و عشق رو تجربه کردیم فقط خدا می دونه .. تو این 3 سال من هم ع.ا.ش.غ بودم و هم م.ع.ش.و.غ !
هیچ وقت اولین های این 3 سال از ذهنم پاک نمیشه .. همشون تازه و خوش عطرن مثل بارونی که شب 23 فروردین 89 روی شهر من بارید در حالی که بیتانم مهمون شهرم بود و من مهمون قلبش .
تو این 1 سال و 5 ماه که شدیم یه خانواده ی دو نفره ی خوشبخت بازم به خاطر کوچیک ترین چیزا که حق مسلم هر دو تامون بود جنگیدیم .. برای با هم بودن .. خونه داشتن .. عاشق بودن !
واقعا این 7-8 سال اخیر من mp3 از تمام اتفاقایی بود که میشد برای یه دختر معمولی از یه خانواده معمولی تو یه شهر معمولی رخ بده .. الان اون دختر احساساتیه پر از انرژی و دیونگی که بعد از کلاسای دانشگاهش وایمیساد پشت ویترین لباس عروسی فروشا خانومی شده برای خودش که تا 25 روزه دیگه 27 سالش میشد اما از دیونگیاش چیزی کم نشده فقط تجربه اش زیاد شده .. تجربه !
به کودکی که هرگز متولد نشد : الان که بهت فکر می کنم خوشحالم که اجازه ندادم قبل از اینکه شرایط رو برات مهیا کنیم بیای پهلومون .. یه کم دیگه صبر کن مامانم.. قول میدم موقعش که شد مثل شازده ها بیایم به استقبالت .
کلمات کلیدی:
بعضی زندگی ها هستن که دکور خوبی دارن یعنی وقتی از بیرون بهشون نگاه می کنی خیلی پر زرق و برق و رویایی به نظر می رسن اما آدمایی که داخل اون زندگین روز به روز ناراضی تر و عصبی تر و پژمرده تر می شن . نمی دونم زندگی منم دکور خوبی داره یا نه اما اینو خوب می دونم که چند وقتی میشه که دیگه از چیزی لذت نمی برم نه از مسافرتای گاه و بیگاه .. نه از کادوهای گرون قیمت نه از خریدای آنچنانی نه حتی از بار و دیسکو و کلاب رفتن .. انگار یه چیزی این وسط گم شده .. به یه یاس و پوچی رسیدم که خودمم دلیلشو نمی دونم ..همه ی اون چیزایی که می گم می خوام هم وقتی خوب فکر می کنم می بینم اگه داشته باشمشون یا اتفاق بیفتنم خوشحالم نمی کنن . انگار تو یه برزخ گیر کردم که نه راه پس دارم نه راه پیش .. دنیا تموم شده برام .. مثل اینکه همین 26-27 سال سیرم کرده از زندگی !!
کلمات کلیدی:
به یاد دارم چه بسیار که برف
چون مهمانی دیرهنگام
می آمد و نرم
میزد به شیشه ی پنجره ی شعرهایم
صدایم می کرد :
«باز کن !
از دورها آمده ام و هدیه ام
سبد واژه های ناب است
باغستانی اند که
بکر مانده اند.»
به یاد دارم که سبد واژه ها را می ستاندم و
بالای تاقچه ی چشمم می نهادم
او هم می گفت :
کنارت می مانم
تا نگاهم را درنگاهت بیندازم
ای نازنینم!
هرگز ازبرف ِ میهمان ِ دیر هنگام ِعزیزی چون تو
سیراب نمی شوم !
ای نازنینم !
بیا با
دست هایت برف بیار
من دوست دارم اگر آب شدم
با برف آب شوم
ای نازنینم !
قورمئشام بیر بالا دونیا اوز ایچیمده ابدی
قویمارام هئچ نه بیر اینسان گله حتی نه پری
سن اولوب بیر من اولام بیر اولا تانری
سن گول اول،من سنه توپراق
من وئریم جان،سن اوجال
عاشق شدن مثل دست زدن به آتیش می مونه . پس سعی کن تا وقتی که جراتش رو پیدا نکردی هیچ وقت بهش دست نزنی اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته باشی که تو دستهات نگهش داری...
کلمات کلیدی:
سالهاست با بغضی کال با خاطراتی خسته زیر بارانی ترین درخت عشق به انتظار دوباره روییدنت ایستاده ام. پر از بهانه ام، خسته از قهر زمانه، پروانگی را بیدار می کنم تا از تو بگوید و من را برای همیشه سکوت کنم. آهنگ دلنشین باران، طنین صدایت را برایم به ارمغان می آورد، صدایی که تبلور عشق در آن موج می زند و مرا به سرزمین افسانه ای خاطرات می برد، صدایی که رویاهای سبز کودکی ام را تعبیر می کند. آری واژه های زیبا چنان لحظه هایم را به یاد ماندنی می کند که همیشه تورا می سرایم، امروز باران می بارد و من ...
کلمات کلیدی:
با یاد او...
بهترین دوست جون جونیم یه شب زنگ زده و با هیجان میگه: مهربان! بابات از چه سالی فلان جا کار می کنه؟ میگم: از همون ابتدای استخدامش...( و بابای اونم در همین سازمان کار می کنه) میگه: توی این جشنایی که برای شاگرد اولا می گرفتن و جایزه میدادن شرکت می کردی؟ بهش میگم: آره یه بارم یادمه توی فلان باشگاه بود....میگه: آره آره همونا....میگم: حالا چی شده مگه؟ میگه: بذار بیام دم در خونتون بهت میگم........
1 ساعت بعد...
بهترین دوست جون جونیم اومده دم در و بدون معطلی یه آلبوم کوچولو از کیفش می کشه بیرون...از این آلبومایی که توی هر صفحش دو تا عکس جا میشه....کنجکاوم که بدونم جریان چیه؟ و هر چیزی فکر می کردم باشه به جز این.....! :)) میگه: اینو ببین.... یه عکسه که یه عده بچه کوچولوی دبستانی کنار هم ایستادن با لبای خندون و قیافه های جالب! میگه: مهربان! این تویی مگه نه؟ آلبوم رو تقریبا از دستش می قاپم! ایییییییی واااااای! این که منم! الهههههههههههههیییییییی! چقدر کوچولوئم! نگاه کن آفتاب خورده توی صورتم اخم کردم! همون تونیک قرمز با خال خالی های سفید تنمه! خیلی دوسش داشتم..... میگه: روسریتو ببین! میگم: آره این روسری عشقم بود....یه روز نشستم و در همون عوالم کودکی خودم روش پولک دوختم و منجوق! هر چند خیلی بی ریخت شد ولی به هر حال من افتخار می کردم که یه بچه ی کلاس دومی پولک دوز هستم!
و سر انجام.... هر دو شگفت زده بودیم از بازی روزگار و سرنوشت جالبی که برامون رقم خورده. سالها پیش همدیگرو نمی شناختیم و با هم عکس انداختیم....امسال دوست جون جونی هستیم و عکس سالهای کودکی رو با هم نگاه می کنیم....
ازش می پرسم: چرا تا حالا به این نکته پی نبردیم؟ اصلا این آلبوم تا حالا کجا بوده؟ گفت: خونه ی بابام بوده تا حالا .... یه روز که رفته بودم اونجا کمد رو گشتم و پیداش کردم!
خیلی موضوع جالبی بود واقعا......حالا واقعا به تقدیر ایمان آوردم....ما در سرنوشت هم بودیم....نه دیروز بلکه امروز........?
کلمات کلیدی:
اگرمیبینی حال خودم نیستم و در خود شکسته ام اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد. اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی. اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم. ای کاش می دانستی... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی اگر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است. اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارم
بدان که عاشقم .
اگر میبینی ساکتم ، آرامم و بی خیال
بدان که عاشقم .
اگر میبینی در گوشه ای نشسته ام
چشم به آسمان دوخته ام و ستاره ها رامی شمارم
بدان که عاشقم .
اگر میبینی در کناره پنجره ای نشستم ام و به صدای آواز مرغ عشق گوش میکنم
بدان که عاشقم .
اگر میبینی همیشه حال و هوایم ابری و چشمانم بارانی است
بدان که عاشقم .
اگر میبینی هنگام دعا کردن دستهایم را به سوی آسمان برده ام و با چشمان خیس حرفایی را زیر لب زمزمه میکنم
بدان که عاشقم .
اگر میبینی همیشه سر به زیرم ، همیشه در فکر فرو رفته ام
بدان که عاشقم.
اگر میبینی گل های باغچه را یکی یکی می چینم و دسته میکنم و با لبی خندان ترانه زندگی را میخوانم
بدان که عاشقم.
اگر روزی دیدی دیگر در این دنیا نیستم
بدان که…
بدان که از عشق تو مرده ام!
کلمات کلیدی:
ی جایی برای همه *
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب نخند... به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری. نخند... به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند. نخند... به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند... به دستان پدرت به جاروکردن مادرت، به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد، به راننده ی چاق اتوبوس ، به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد، به راننده ی آژانسی که چرت می زند، به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند، به مجری نیمه شب رادیو، به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند، به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد، به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی، به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان، به پسری که ته صف نانوایی ایستاده، به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده، به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید، به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد، به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی، به هول شدن همکلاسی ات پای تخته، به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی، به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی، نخند ... که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند... آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند! آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند، بارمی برند، بی خوابی می کشند، کهنه می پوشند، جارمی زنند سرما و گرما می کشند، وگاهی خجالت هم می کشند.... خیلی ساده ....
به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،
نخند ، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی...
کلمات کلیدی:
زن زیباست
پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم
پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟
پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی
پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود
یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند ، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟
خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند
به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند ، به دستانش قدرتی داده ام که
حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد
به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده ام
تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد . این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت
بتواند از آن استفاده کند
زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد
جملات بزرگان
زن شاهکار خلقت است
برنارد شاو
در دنیا تنها دو چیز زیباست ، زن و گل
مالرب
تمدن چیست ؟ نتیجه نفوذ زنان پاکدامن است
امرسون
زن رسماً مربی مرد و مهّذب اخلاق اوست
آناتول فرانس
اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد ؟
کلمات کلیدی: